تبليغاتX
گنج در ویرانه

گنج در ویرانه

یا نور

تنها گناه آینه، زودباوریست

گاهی فقط سکوت، سزای ستمگریست

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 8:32  توسط فاطمه طاهری  | 

<<براي شب ميلاد حضرت زينب>>

تصوير اصلي را ببينيد

گلدان شكوفه هاي صورتي روي ميز روز به روز پژمرده تر شدند و من باور كردم بهارها گذرانند...

امسال ثلث بهار كه بگذرد، ابوتراب است كه آراسته مي شود، پدر خاك زينت خواهد شد و فاطمه ي ثاني متولد!

خواب ديده ام نسيم خنكي از فصل كمال، بام كاشانه ام را مي نوازد و حال متولد شدن را در رگهايم زنده مي كند. شايد اين الهام، نداي استجابت "حول حالنا" ي نوروزم باشد... و اين حال، همان "أحسن الحال"!

خواب ديدم آنقدر به ماهرخ نازمولود علي و فاطمه، چشم هاي خيس مان را مي دوزيم تا بيايد و در صبح ميلادش، همان لحظه اي كه سينه هايمان ميزبان دستان خداست در "جعل مودت"، در پس نخستين گام هاي خردسالانه مان، آب بدرقه جاري كند و به خدايش بسپاردمان.

خواب ديدم خدا در نشانه دادن بسيار دست و دلباز عمل خواهد كرد " و من آياته أن خلق لكم...".

خواب ديدم در آخرين صبح فروردين، "بوسه بر جاپاي زينب مي زنم"؛ جاپاي زينب روي ساحل، ساحلي كه همين نزديكي ست... روي تل زينبيه!

خواب ديدم اين خواب، خوب تعبيرشدني ست...

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 12:45  توسط فاطمه طاهری  | 

کجایی طبیعت؟

دوست داشتم دهاتي بودم!

آخه خيلي وقته سحر لحظه ي طلوع خورشيد رو نديدم.

اكسي‍ژن تازه، خنكي صبح روستا رو نبلعيدم.

گوسفند نديدم. تاحالا بره اي رو تو بغلم نگرفتم. چون خيلي وقته كه برام مهمه لباسهام كثيف نشن.

خيلي وقته صداي گاو نشنيدم.

توي بوي كاه و گندم نفس عميق نكشيدم.

روي جاده اي غيرآسفالت راه نرفتم.

جز چند قدم براي رسيدن به اتوبوس ندوييدم.

مردي كه به كلنگ تكيه داده و با آستين، عرق پيشونيشو خشك مي كنه نديدم.

دشت سرسبز، آسمون آبي، كوه نديدم.

صداي لهجه دار نشنيدم. صبح ها از دور صداي خروس،‌ شبها از نزديك صداي جيرجيرك نشنيدم.

آب يخ چشمه رو تو صورتم نپاشيدم.

روي ديوارهاي كاهگلي كوتاه دست نكشيدم.

نون داغ شهرستاني با ماست چكيده نخوردم.

پيرمرد گوژپشت كنار الاغ پربار(!) نديدم.

از درختهاي باغ با دستهاي خودم گيلاس و سيب ترش نچيدم.

شبي پشت بام نخوابيدم و به چشمك ستاره ها نخنديدم.

شامه ي من، تو عطرخاك نم گرفته و رايحه ي گل، تحريم شده.

... دلم براي طبيعت تنگ شده. من، انسان از طبيعت دور افتاده ام، از طبيعت عالم. و البته كه همه ي طبيعت ها از يك جنس اند. پس من دور افتاده ام،‌ از طبيعت خودم...

خسته شدم...

انگشت هاي من از حروفsms ، از تايپ خسته شده اند. ديگه از تهران خسته شدم. از فست فودهاي پر از سوسيس كالباس، از نون تست، از لواشك شيرين با بسته بندي بهداشتي و مهراستاندارد، از پيامهاي بازرگاني، از سرطان مصرف دستمال كاغذي، از كفش اسپرت چيني، از آژانس و كرايه تاكسي، از مغازه هاي پرمشتري لوازم آرايش، از حراج شب عيد، از پيرزني با پالتوي پوست به تن و كيف ماركدار 250تومني به دست كه از گروني شكايت مي كنه، از همايش، از عينك دودي، از دود غليظ تجريش، از استامينوفن، از چاي كيسه اي،‌ از نماز خوندن زير سقف اتاق، از دعاهاي محبوس و بي خيال استجابت...

 

دلم تنگ شده براي سكوت روستا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 12:46  توسط فاطمه طاهری  | 

13 آبان 88

چهارشنبه ست، ۲۰ آبان. يك هفته از 13 آبان مي گذره و ردّپاي اون روز رو بجز تو خبرگزاري ها و سايت ها تقريباً هيچ جاي ديگه نميشه ديد. انگار سالها از اون روز ميگذره...

منم 13 آبان با اتوبوس هاي دانشگاه رفتم راهپیمایی. خدايي نه زياد به خاطر حسّ هاي انقلابي يا جوگيرانه، بيشتر بخاطر بودن و بي خاصيت نبودن. اگر هم مي نشستم تو خونه كه هيچي، اگر دانشگاه هم مي بودم،‌ دلم جلوي سفارت آمريكا مي بود و در نتيجه درس تو كلّه ام نمي رفت. توي ميدون دانشگاه از ديدن فقط دو تا اتوبوس براي بردن دانشجوها،‌گوشه چشمي نازك كردم و بازم از دير جنبيدن بروبچه هاي بسيج و امور فرهنگي در زمينه ي اطلاع رساني،‌ تأسف خوردم. مسير نسبتاً طولاني بود. اتوبوس دانشگاه که به هفت تیر رسید و به ترافیک وحشتناک اونجا خورد، من هم به تبعيت از آقايون و دخترهاي اتوبوسمون برخلاف ميلم پیاده شدم. آخه هم راه تا مقصد زياد بود و هم بوق تبليغات جنجالي زب س ها انقدر طوفنده و اطلاع رساني هاشون انقدر وسيع و همه جانبه (درست مثل اطلاع رساني برنامه هاي دانشگاه!) بود كه... به هرحال ما توی خیابون شلوغ پلوغ هفت تير رها شدیم... همه تند راه مي رفتند، يه گروه دختر جوون، كه خشم نگاهشون حتي از شيشه ي عينك آفتابي هاشون هم عبور مي كرد، پاهاشونو تقريباً به زمين مي كوبيدند. اون طرف خيابون چند تا پسر ريشوي پيرهن رو شلوار، دور يه موتور حلقه زده بودند و با چشماي مضطرب تو پيدا كردن سبز با هم مسابقه گذاشته بودند. مثل اون بازي بچگي هامون كه دسته جمعي مي خونديم رنگ و وارنگه، از همه رنگه، به چه رنگه؟ بعد اوني كه نوبتش بود بايد يه رنگ رو مي گفت و همه زود روي يه چيزي به اون رنگ دست مي گذاشتن... و هركي (مثلاً) "سبز" پيدا نمي كرد، مي باخت! توي اون صبح ملتهب ميدون هفت تير، سبز كم بود اما هر جا هر چي كمه، بيشتر تو چشمه، و لذا سبز تو چشم بود. دختر بسيجي ها نمك مي ريختن: ما به نشانه ي اعتراض، تاكسي هاي سبزو به آتيش مي كشيم! يه گروه پسر و دختر اكثراً ماسك زده از حاشيه ي خيابون تقريباً داشتند مي دويدند. نسبتاً زياد بودند. از لابلاي هياهو شنيدم "مرگ بر روسيه" و همزمان از سوختن گلوم بخاطر گاز اشک آور ترسیدم، مثل یه بچه گنجشک ترسو حسابی از اومدنم به اين راهپيمايي پشیمون شدم. پايين روسري مو گرفتم جلوي صورتم و فشار دادم. ديگه فكركردم الانه كه بميرم! سرپرست گروه داد مي زد "شهيد بهشتي سريع بدو جلو"... "مرگ بر اسرائيل"... سرعتم رو زياد كردم؛ گروههاي پرجمعيت دانشجويي و مدرسه اي و... مثل سيل تو خيابون جاري شدند؛ یکی تو اون هيري ويري سرشو آورد دم گوشم و داد زد "همیشه این خبرا رو از ديگرون می شنیدی، حالا یه بار با چشم خودت مي ببیني!" چشمم افتاد به پرچم ايران... به مقواي دست يه پيرزن كه روش نوشته بود"جمهوري اسلامي،‌ نه يك كلمه بيشتر نه يك كلمه كمتر" تو دلم قربون صدقه اش رفتم كه آخه تو از اين جمله ي پرحادثه و معني دار چه تصوّري تو ذهنته؟!" از اون دود و اضطراب (كه من يكي خيلي شديدترش رو انتظار داشتم) فاصله گرفته بوديم، انگار "جلوی لانه ي جاسوسي" شد وطن ما؛ محل آرامشمون!! پر از دخترها و پسرهاي دبيرستاني كه هي پراكنده مي شدند و مربّي هاشونو حرص مي دادند. انصافاً خیلی مردم اومده بودن... من اولين بارم بود 13 آبان مي رفتم راهپيمايي، اما شنيدم كه سالهاي پيش كمتر از اين بودند. مردم جدي جدي از ته دل فرياد مي زدند، نه مثل خيلي وقتا كه "مرگ بر..." گفتن ها شبيه لالايي مي مونه!

هرکی اون روز نرفته و با چشم خودش ندیده باورش نمیشه انقدر مردم با هر قيافه اي و هر سن و سالي با هم متحد باشند. القاي شورش و اغتشاش و بزرگنمايي تنش ها و عصبيّت ها، تو اتاقهاي دربسته ي رسانه هاي مريض حبس شده. كاش درها رو باز مي كردند تا هواي خفه ي بدخواهي هاي ناكام عوض بشه...

دهها پليس ضدشورش اطراف پرسه مي زدند. از ديدن اونها حس بدي بهم دست داد. همگي لباسهاي پلنگي قهوه اي به تن، باتوم آويزوون به كمر و كلاههاي فولادي بدريخت به سر؛‌ هيكل هاي عجيب درشت و غول آسا با چهره هايي سرخ و زمخت و ريشهايي نامرتب كه از بالا تا زير چشماشون مي رسيد! چندتايي شون نشسته بودند لب جوب چایی می خوردند! تو دلم گفتم إ؟ آقا؟ خجالت نمي كشي؟ چرا نشستي؟ بلند شو به كارت برس! پاشو مردم رو بزن!!! نمي دونم... بگم خب به قيافشون چيكار داري؟ بيچاره ها شغلشونه! يا بگم اين همه ضد شورش اگر لباس خودشونو مي پوشيدند و مي اومدند قاطي مردم، خودشون يه پا راهپيمايي بودند!

برگشتني اتوبوسمون گم شد. تقريباً يك ساعتي علّاف شديم، كنار خيابون! پاهام خسته بود. همينطور وايساده بوديم كه يه خانوم خوش تيپ و ميانسال با موهاي هاي لايت رو پيشونيش و يه عينك آفتابي رو صورتش كه از بالاي ابروهاش شروع مي شد و تا پايين گونه هاش مي رسيد، اومد جلوي من و با لبخند مهربوني گفت: "عزيزم؟ دخترم؟ فدات شم يه خواهشي ازت داشتم. تو رو به خدا، تو رو به فاطمه ي زهرا، به هر كي كه دوست داري قسم ات ميدم، (منم كه احساساتي ي ي ي تو دلم گفتم: واي خدا بدو! نصفه جون شدم! هرچي باشه قبول مي كنم) دختر گلم... تو رو خدا برو به اون آقاهه بگو اين جوونا رو آزاد كنه!" من كه حسابي جا خورده بودم، مبهوت و كنجكاو انگشت اشاره اون خانومو دنبال كردم و ديدم پشت سرمون يه ون با شيشه هاي دودي پارك شده، يه پليس هم كنارش ايستاده و داره اطراف رو رصد مي كنه. جدي شدم،‌ چادرمو مرتب كردم، جلو رفتم: ببخشيد آقا، اينا چكار كرده اند؟ - بي توجه و بي حوصله: من نمي دونم. - سرمو چسبوندم به شيشه ي ماشين تا حداقل بفهمم چند نفرند؟ دخترن يا پسر؟ سه تا پسر جوون بودند، يه عصبانيت خاموشي تو وجودشون بود و بي خيال به يك نقطه خيره بودند. جدي تر پرسيدم: آقا ممكنه بفرماييد اينا رو چرا دستگير كردين؟ اين بار جوابمو نداد. برگشتم پيش خانومه، هنوز التماس تو چشماش بود. شروع كرد از من و چندتا ديگه از گروهمون كه هم صحبت شده بودند تعريف كردن: ماشالله! يكي از يكي خانوم تر! اينا دانشجواند، تحصيلكرده اند، مثل اونا نيستن كه... چقدر شماها فهيم ايد، خانوميد... گفتم: خانوم نمي دونيد تو چه حالتي اينا رو دستگير كردن؟ - نه،‌ حتماً در حال دويدن! طفلك جووناي مردم... اگر ببرندشون ديگه برگشتنشون با خداس...

ماشين هامون اومدن و بايد مي رفتيم. خانومه آخرش يه چيزي گفت كه نمي دونستم پقّي بخندم يا هقّي گريه كنم:‌ "دخترم شماها كه با اون بالاها در ارتباطين، تو رو خدا يه فكري به حال جووناي مردم بكنيد!!!"

و حالا من بعد از يك هفته اومدم تا به توصيه ي اون خانوم مهربون عمل كنم. دارم با بالاها ارتباط برقرار مي كنم، ‌با خدا! بالاترين بالا! اومدم يه فكري به حال جووناي مردم بكنم. آهاي جووناي مردم! من خودمم جوون مردمم و اهل موعظه نيستم. بيايين باهم دوست تر باشيم! نگذاريم شغالهاي با نقاب و بي نقاب، غيرت و شجاعت و طراوت و وحدت و رأفت ما رو تيكه پاره كنند. وگرنه جووني، اين ميوه ي عمر من و تو، روز به روز مغزش كوچك تر ميشه و پوسته اش كلفت تر!

شنيدم كه كسي مي گفت "حرمله هاي تاريخ، تيرشان به خطا نمي رود."

امروز، آره همين امروز، حرمله ها ما رو از پشت صخره هاي زمان، نشونه گرفته اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 9:45  توسط فاطمه طاهری  | 

زمین گیر

 

سلام امام رضا!

دیدم نمی شود این روز را به سکوت برگزار کرد. مگر فریاد معجزه ها  این نیست که "یا ایها الذین آمنوا، آمنوا!"؟ خب من هم این روز را تجربه کردم و ایمان ناچیزم را تازه! شرح صدر می خواهم برای در خود گنجاندن این حادثه، برای میلادت علی جان، ای علی موسی الرضا جان!

راستش می خواستم این روزها را پیشتان باشم، اما همان دانش آموز تنبلی هستم که نزدیک اتمام وقت امتحان، چشم انتظار امدادهای غیبی ست تا در یک صبح روح افزا بلیط مشهد روی میز تحریرش باشد! گفته اند "بعد منزل نبود در سفر روحانی"؛ اما این ها همه اش حرف است. گفتند ورقه ها بالا! و من دست تسلیم خود را جلوی خدایم بالا گرفتم تا از نطلبیدنتان پیش خدا شکایت نکنم و درس نخواندگی و بی لیاقتی خودم برملا نشود. وگرنه که اتفاقاً منزل معشوق هرچه دورتر، عاشق مفلوک را فرساننده تر؛ وگرنه که زندگی ها هرچه شلوغ تر، آدم ها تنها تر؛ وگرنه که من هرچه خسته تر، تو را خواستنی تر...

تقویم دل که به این روزهای پر از هشت رسید، یادم افتاد عید پارسال قول داده بودم زود به زود اینجا را خانه تکانی کنم اما باز فراموشم شد. کلید را چرخاندم و در باز شد. من چه دیدم باز: پنجره هایی پر لکه، فرشی خاکی، آینه ای کدر، بوی کهنگی و دیوارهایی چرک!

می دانم نرفتن به گدایی گناه من است؛ و اینکه دیگر مشام من بوی خنک مشهدت را از یاد برده آقا! اعتراف می کنم که مدت هاست حتی اینجا هم سراغ احوالتان را نگرفته ام. بعضی ها هستند که "التماس دعای مخصوص" همه و همه را می شنوند و تحویل می گیرند؛ اما همین که پایشان زیر قبه ی امام حسین می رسد، با یک "ادای حاجت همه ی ملتمسین دعا" همه ی سفارش های تشنه را یک کاسه می کنند و این گونه حق همه شان را ادا، چه ادا کردنی! حکایت من است که همان صلوات های گهگاهم هم خالی از یاد شما نگین مشعشع آل رسول بوده. بگذارید در این روز معجزه، از غفلت هایم توبه کنم. کاش بودم و این سر سنگین را که با شما سرسنگین شده، بر خنکای أرض مقدس صحن می گذاشتم و می گذاشتم چشمه ی اشکی از زیر سنگ سینه ام بجوشد و بجوشد... آخر این هشت ها را پشت هم چیده اید، چیده اید اما این چیدن، خیلی چیزهای دیگر را به هم زده است مثل روزمرگی ها، مثل تقویم های ماشین صفت، مثل عددهای بی نظم، مثل من...

داشتم از دوری منزل شما می گفتم که صله را چندین سال است به تأخیر انداخته؛ حق دارید به کنایه بفرمایید امروزه مسافرت ها خیلی مشکل است... ولی نفرمایید! چون من خوب می شناسمتان... و تا ابد خراب آن گاهی هستم که فاش می شود که معشوق، خودش عاشق عاشقش است! و آن روز که مولایی از غلامی عیادت کند؛ و آن لحظه که بیمارش را نگاه و دعایش کند؛ و برود؛ و آن آنی که دلتنگش شود؛ آری... شاهی قدر مرتبه اش نشناسد و دلتنگ گدایی شود! ... در چنین گاهی ست که بجاست اگر آدم از شدت محبت زمین گیر شود و دیگر خودی برایش باقی نماند که بخواهد برای عشق خرج کند..

آقای من! تولدت مبارک؛ اگر نیامدم بخاطر این است که زمین گیر شده ام... توفیق باختن می دهید؟!

8/8/88

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:34  توسط فاطمه طاهری  | 

امانت پدرانم، انتفاضه

"غزّه" از آن روزهای  خاکی و خونی گذشت. همه از ما می گفتند؛ ابراز تأسف ها ی گنگ، محکوم کردن های محو، سر تکان دادنهای سرگردان، ...

امپراطوری رسانه ها روز را دیگر نمی توانست بگوید که شب است (البته که می توانست)، مثل یک قاتل فراری که نصف شب در بن بست گیر افتاده باشد، به دیوار آجری نجات چنگ می انداخت؛ غافل که نه، واقف به این قانون زمین که "رنگ خون مظلوم را نمی شود به ماست مالید!" دشمن، دشمن است دیگر، مأمور و معذور و مرموز و مخذول و معیوب! همان ها که عمود کراوات هایشان مثل میله های رنگی، صورت های پر نیرنگ را علم کرده اند به صورت تابلو های جورواجور "محل عبور تسلیحات وحشی"، "ایستگاه جاسوسی"، "مقاومت مطلقاً ممنوع"، ...

ما شهید می شدیم و شهرمان ویران؛ می شنیدیم انگار غربی ها بالاخره سالن کنفرانس هایشان از خالی ای درآمد، دیگر سر میز مذاکره شان حرف برای گفتن داشتند، موضوع نشست هایشان به روز شد؛ همچنان شهید می شدیم... دشمن دشمن است دیگر! می دانی که با من هرچه کرد آن آشنا کرد، آن خنجر از پشت زن! تازه می فهمم چه شفیق بود خدا بر حبیب خود و فرستاده اش، آن زمان که از محمد صلی الله علیه و آله و سلم   به خاطر دلسوزی های رنج آورش در هدایت مردنمایان نامرد گلایه کرد. امان از تکرارهای تاریخی و تاریخ های تکراری! باز هم اسم اسلام و معنی کفر؛ دوباره قرآن در یک دست و دست شیطان بزرگ در دست دیگر!...

حالا این منم پسر دوازده ساله ی فلسطینی؛ در آیین آینه یک تازه نوجوان اما صاحب روحی به هیبت یک ابرمرد مجاهد! این حرفها را از پدرم آموخته ام. آموخته ام که زخم درون و زخم بیرون را جز به خدایم نشان ندهم و اشکهایم را نیز.

اکنون من مانده ام و امانت پدرانم، انتفاضه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:21  توسط فاطمه طاهری  | 

ره آورد سرزمین نور

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از آن اول اول ها، خانم معلم ها توی کلاس ها و ناظم ها سر صف صبحگاه، به ما می گفتند: "آی بچه ها! بهترین جوانهای این کشور، همۀ هستی شان را برای اسلام، برای وطن، برای آسایش و امنیت شماها..." می گفتند این ها را هیچ وقت نباید یادتان برود اما ما یک لحظۀ بعدش یادمان رفت!

دیوارهای مدرسه همیشۀ خدا از عید قربان گرفته تا 22 بهمن، حرفهایی می زد اما ما آنقدر در ولولۀ زنگ تفریح، بگو بخند داشتیم که ندانستیم مدرسه دلش می خواهد یاد ِ بعضی ها را برای ما کوچکترها زنده نگهدارد؛ یعنی چه؟ نفهمیدیم!

اسمها و عکسهایی بود روی دیوار بزرگراه ها و خیابان های شهرمان که اغلب برای آدرس دادن و نامیدن کوچه و بن بست از زبان ما می گذشت.

سالی سه چهار بار که بهشت زهرا می رفتیم، حس غریبی می گفت که یکی از قطعه ها با همه جا فرق دارد، همّت نکردیم بپرسیم چه فرقی؟!

طی بعضی مناسبت ها که تلویزیون صحنه هایی از جبهه و جنگ نشان می داد، می فهمیدیم که پدر یا عمو یا... نگاهش خیره می شود، چشمش برق می زند و انگار طنابی از شیشۀ تلویزیون جانش را به درون می کشد؛ بعد به خودش می آید و می کوشد با لحنی معمولی جمله ای، آهی، خاطره ای، نظری ابراز کند.

بزرگترها از جنگ گفتند و گفتند و گفتند؛ ما دهۀ هفتادی ها هم شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم. یاد "شهید" با تمام پس و پیش هایش در کتابهای درسی، خانواده، اطرافیان، تاکسی، روزنامه، رسانه،... مثل باد سحر از ما عبور کرد و ما مثل افسانه رستم و سهراب، مثل تاریخ جنگ جهانی دوم، مثل زندگینامۀ چارلی چاپلین شنیدیم و رد شدیم.

دوازده سال مدرسه از لابلای خنده های یواشکی از زیر نیمکت ها گذشت. اوقات فراغت ها بود و خرمن سریال ها، خواب های طولانی، تلفن، رستوران،.... تفریح، تفریح، تفریحاتی که فرحی در آن نبود.

نوبت دانشگاه رسید، ترم اول آه و ناله کردیم در حسرت روزهای مدرسه! با گذشت زمان یا شدیم یکی از اکثریت ِ کلاس بپیچان ِ معدل لب بامی، یا یک شاگرد زرنگ ِ بی آزار! یا شدیم خدای نکرده معتقد و منزوی یا زبانم لال، رنگ ِ جماعت ِ از هفت دولت آزاد، روی گوشۀ چادر یا آستین پیراهن ما هم ریخت. چهار سال تمام درس خواندیم و جزو قشر تحصیلکردۀ مملکتمان شدیم. این بود سرنوشت همۀ ما با چند درجه چپ و راست!

داشتم چی می گفتم؟ آهان، اینکه گوش های ما پر از حرف بود:

اخلاص، سرخی خون، سیاهی چادر، عشق به شهادت، بسیجی فداکار، هدف خدا، الگوی ما، جنگ تحمیلی، تواضع، مطیع رهبر، توکل، توسل، وصیت نامه سردار شهید، جبهه حق علیه باطل، پرچم اسلام، قطعه شهدا، رزمندگان جان بر کف، سنگر، پیروزی، مکتب امام حسین، ارزش های انقلاب، جهاد، لبیک........

همه مان، حزب اللهی و غیره، می توانست یک بند از این کلمه ها بگوید اما حقیقت کلیشه شده بود و خیلی ها از آن فرار می کردند؛ نتیجۀ فرار مجهول از حق هم که معلوم است.

ولی

من بالاخره بیدار شدم! سال آخر دانشگاه چشمهایم را مالیدم، ساعت ِ عمر را دیدم که ده پانزده سال خواب مانده، چشمم اشکی شد، انگار چیز مهمی باخته بودم، آخر همان موقع هم می دانی چه کسی بیدارم کرد؟ خودش: خود شهید! می دانی کجا؟ درست در مقتل خودش! می دانی روی چه؟ روی خاک ِ نرمی که روزی سینۀ سُرخش به آن چسبید، معلوم نیست چه میزبانی به استقبالش آمد که نگاهش بر زمین افتاد... و گل را بوئید!

سال آخر دانشگاه، اسمم را که برای "راهیان نور" می نوشتم، جنوب بیشتر برایم نقطۀ مقابل شمال بود. اما رفتم و دیدم و اندیشیدم...

اروند دریایی بود موجهای زنده اش از غرور و آرامش، سرشار!

ویلاهای دوکوهه روبه روی ساحل شهادت!

جنگل تشنۀ فکّه و آن طراوت ِ بی نظیر!

رهایی از کفش ِ اسارت روی ماسه های طلائیه و دنبال کردن ِ ردّ پای خدا!

پیچ در پیچ ِ جاده چالوس و پرتگاه درّه؛ نردبان ِ شلمچه و بعد سرسرۀ صاف بهشت!...

دیدم و اندیشیدم... و همین دوتا کافی بود تا روز آخر سفر یقین کنی "بل أحیاهم"؛ و سرت را زیر دِینِ سیصد هزار شهیدی حس کنی که هر یکی شان به اندازۀ صدتای من می ارزیده اند! و در یکی از مناطق جنگی زیر نور افشانی داغ خورشید، از شرم سرت را پایین بیندازی تا اشکهایت از نوک بینی ات بچکند، بچکند روی خاکی که شاید هنوز سفرۀ پهنی برای استخوانهای شهیدی باشند، کسی چه می داند؟!

...

امروز درست یک ماه از برگشتن من از جنوب می گذرد، چه زود گذشت و فروردین چه تکراری آغاز شد!

کتابی را که آنجا خیلی ها سفارش کردند، از کتابخانه بیرون کشیدم. روی مبل نشستم، تخمه شکستم و خواندم: "شهید عبدالحسین برونسی می خندید و از وحشی گری های ساواک حرف می زد، که بیشتر دندانهایش را شکستند." باد خنک بهار از پنجرۀ اتاق روی صورتم غلتید، خواندم: "نیروها باید توی رمل های فکّه هفت هشت کیلومتر با تجهیزات عرق ریزان می رفتند..." صدای خندۀ خواهر کوچکم مزاحم مطالعه ام می شد، گفتم ساکت! خواندم: "همه دراز کشیدند روی زمین، صدای نفس کسی را نمی شنیدی. هر آن، منتظر بلند شدن صدای بی سیم بودم و منتظر دستور حمله... دور تا دور مقرّ فرماندهی لشگر را سیم خاردار ِ حلقوی کشیده بودند و کیسه گونی های پر از خاک و شن و موانع دیگر هم سرراه..."

نفس عمیقی کشیدم. کتاب را بستم. آسمان ِ اهواز یادم آمد که شب ها چه فراوان بود ستاره و سرما چه دلچسب! دوکوهه یادم آمد و خواب ِ دوساعتۀ آن شب زیر پتو های زُمخت اما داغ از حرارت ِ دلتنگی! و وضو با آب ِ یخ برای نماز جماعت صبح اما گرم از عدد کاروان ِ ما! یادم آمد...

گفتم کاروان، کاروان یادم آمد!

... و آنان که ماندند، رسالتی زینبی (س) دارند.

ای کاروان،

یا علی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 9:50  توسط فاطمه طاهری  | 

فکه

 

...کسی نمی داند قافلۀ ما در غروب ِ آخرین جمعۀ سال، دقیقاً چند قدم با قلب زمین، کربلا، فاصله داشت. اما بوی اسرار کربلا در "فکّه" به خوبی شنیده می شد. گویی که نسیم، غباری از سر کوی عاشورائیان را به فکّه آورده بود و عطش جوانان ِ شهید، گواه ِ این تقدّس ِ بی نظیر بود.

یادت هست؟

راوی ِ ما، آن سیّد ِ خوش رو با چهرۀ خسته و آفتاب سوخته اش عجب لحن رها و خالصی داشت. در حالیکه با حوصله با بچه ها خوش و بش می کرد- انگار که ما اولین و آخرین زائران آنجا بوده باشیم- منتظر ماند تا تمام گروه بر زمین آرام بگیرند.

او بر طناب ِ آویختۀ سخن چنگ زدن آغاز کرد اما آن سر ِ رشته به کجا وصل بود که دلهای قافله مان را آنچنان بی تاب کرد؟ راستی ها، او با صدای آرام فقط عادی حرف می زد، نه روضه ای می خواند و نه ذکر مصیبتی؛ صدای هق هق گریه ی کاروان با صدای او درهم آمیخت...

آسمان ِ فکّه هر لحظه تاریک تر می شد، باد سردی می وزید و اشکهای گرم راهیان نور بر رمل های پر درد می چکید. انگار که ارواح شهدا تک تک به جمع ما اضافه می شدند و در پذیرایی از ما مهمانان، عطر خنک اخلاص را در فضا پراکنده ساختند. اشکها برآمده از عمق وجود، یک دلیلش حسّ یتیمی ِ دیگری بود که در غروب جمعه ای دیگر به سراغمان آمده بود؛ و این یکی انگار از اندوه ِ تمام جمعه های سال نصیبی داشت!

هوا سرد شده بود اما سوز و گداز، گرممان می کرد. هر چه حرفهای راوی جلوتر رفت، حس کردیم اذهان ما در مسیر ِ نیاز، به نقطه ای روشن هدایت می شود. ناخواسته دانستیم که آن چشمۀ نورانی با ما فاصله چندانی ندارد و برای وصالش به تک قدمی حاجت نیست. آری، چهره های ما رو به زمین و سرها بر سر زانو ولی دلهای خیس، بال پرواز خود را به سمت اوج هستی گشوده بودند. اوج هستی، سیدۀ نساء عالمین، فاطمه زهرا سلام الله علیها.

حاج آقا خودش منقلب بود اما لحن صدایش هنوز هم آرامش داشت. نقطۀ پرگار سخن را آنی از مادر شهیدان بر نمی داشت، اما از او سخن نمی گفت! زمان در آن غروب از حرکت ایستاده بود، گمان بردم که هیچ چیز نمی تواند این کاروان را از این حالت و این حضور جدا کند. اشکهای ما بدرقۀ طواف او بود... راستی مگر طواف بی حضور کعبه ممکن است؟ نمی دانم! من که می گویم خاک فکّه آن روز غبار راه معشوقۀ عالم بوده است. آخر جُز گَردی که از چادر خاکی ِ مادر بر آن رمل ها فرو نشسته باشد، چیست که بر ما منّت نهد  و مستی مان را چنان مضاعف کند؟

سیّد گفته هایش را در این آیه چکاند "قُل لا أسئلکم علیه اجراً إلّا المودّه فی القربی..." و سخنانش را در جائی که انتظارش را نداشتیم به پایان برد.

اما بعد؛ در همان پایان ِ نابهنگام قافله از جا بر خاست- شاید به احترام ِ همان عنایت- و ما سینه زنان، راه ِ چادر صحرایی را در پیش گرفتیم. روز غریبی به شب رسیده بود و هجران به وصال!

... و حالا صدای اذان، همان اذن ورود!

کفش های خاکی به حسینیه رسیدند. برای دیدارِ یار، از آن هم رها شدیم و الله اکبر...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 9:48  توسط فاطمه طاهری  | 

باید کاری کرد اما چکار؟

کاری باید کرد، تمام دنیا به این نتیجه رسیده است!

یک زمانی بود که در عالم تقریباً صدای خاصی از کسی درنمی آمد، همین ده پانزده سال پیش را می گویم، دنیا صاف و صوف بود، هرج و مرج ها جزئی بود و زود ماست مالی می شد، بغض ها چندان کوچک نبود اما میشد جوری خفه اش کرد...

تا اینکه چیک چیک چیک: نیویورک، یازدهم سپتامبر سال دوهزارو یک میلادی.

برجهای دوقلو برخاک افتاد، پرده از تندیس استعمار همینطور!

معاویه ی زمان تبدیل به یزید شد؛ بادکنک گنده ی تزویر و نیرنگ در دل نیویورک ترکید و خرده پولک های رنگارنگ سازمان ملل، حقوق بشر، مجمع جهانی صلح، اتحادیه منع گسترش سلاحهای موشکی و انجمن های ترویج گل و بلبل توی هوا رقصید، روی زمین ریخت و در اغمایی وحشتناک فرو رفت. جهان شد چاله میدان ابرقدرتها! افغانستان، عراق، غزّه، لبنان، پاکستان... همگی هاشور ستم خوردند و نعره ی "هَل مِن نفس کِش" هر روز به بهانه ای در خاورمیانه، خاستگاه شرقی ادیان الهی پیچید، بغض ها ترک برداشت و دندانها بهم فشرد... کار از کار گذشت!

اتحادیه اروپا هرچه در تریبون خود، یک دو سه گفت تا شاید آبروی ریخته را به جوب آمریکا برگرداند، صدایش نرسید؛ یعنی صدایش که رسید اما سروصدای دنیا زیادی بلند بود و کسی حوصله نکرد توجه اش را خرج بازیگران کراواتی کند و سرش را زیر تیغ پنبه ها دهد.

حالا روزها می گذرند...

وقت تنگ است، دوروبرمان کرکس ها خودشان را به خواب زده اند تا مبادا تکانی بخوریم و خود را نجات دهیم؛ مگر نه این است که طعمه به محض احساس خطر، می جنبد و به فکر می افتد؟ امروز همه به این نقطه رسیده اند که باید کاری کرد، اما همه ی حرف و حدیث ها سر این است که چکار؟!

به ما گفته اند یک زمانی در این کشور، جنگی به پدران ما تحمیل شده است. خب، در جنگ کسی نمی خوابد. همه سر کلاس اند، معلم تکلیف فردای بچه ها را می گوید، حرفهای عجیب و غریبی می زند و فردایش نمی آید، بچه ها سراغش را می گیرند، می شنوند إنشاءلله خواهد آمد، یک هفته می گذرد...یک ماه...  بالاخره آمد، اما بچه ها در مراسم صبحگاه فقط پلاک و پوتین مچاله شده اش را در دستهای لرزان مدیر دیدند. در جنگ حتی کسی خمیازه هم نمی کشد، اما در امنیت چرا. معلوم است وقتی حتی یک درصد احتمال دهی شب که سرت به خنکی نرم بالش می رسد، شاید صبح خمپاره ها مغزت را روی همین بالش خالی کرده باشند، در این صورت اگر هم آرامش خواب، تو را در بر بگیرد، آنقدر دامن خدا را سفت گرفته ای که دستهایت عرق کرده اند... دلت قرص است!

اما جنگ تمام شد. حالا اگر بگویم "کاش تمام نمی شد و کاش همیشه، همه، جنگ را و دشمن را از نزدیک می دیدند"، مطمئنم از خدا پس گردنی می خورم، پس لااقل بگذارید بگویم کاش خدا ما را فرهیخته تر می آفرید تا فوراً نقاب های تعویض شده را تشخیص می دادیم. کاش ما جوان ها هم همگی - اعم از اخراجی و غیراخراجی - مثل پدرانمان که در جنگ سیاه و خاکستری و قهوه ای پیروز شدند، ما هم در این جنگ صورتی و لیمویی و مغزپسته ای  به جبهه برویم؛ البته آن جهاد اصغر بود و این جهاد اکبر؛ آن دفعتاً جسم را می گیرد و این به تدریج روح را؛ آن جنگی است که بازه ی زمانی دارد و این یکی عمرها می طلبد؛ در آن سیاه و سفید را همه به تفکیک می بینند و در این حق و باطل، یک مخلوط همگن ساخته اند؛ می دانی که، حسن(ع) خون دل بیشتر خورد تا حسین(ع)...

حالا این منم و این مخلوط همگن!

چشم باز کردم، پدر و مادرهایی را دیدم که کمر خم کرده اند، دولّا شده اند تا برای بچه هایشان  زیر طوفان ِ تهاجم، سقف بسازند. خودشان سقف شده اند تا مبادا آنها خیس شوند. طوفان تند و کند می شود اما پدر کسی نیست که آنی در سقف بودنش تردید کند. چشمش را بسته است که در این رگبار منحوس، گرد و غباری به چشم راه ندهد...

اما یک لحظه که چشم باز می کند، دردانه و پاره ی تنش، را می بیند که  سقف کوچک اما امن ِ پدر را رها کرده و در آغوش دایه ی نامهربان تر از نامادری نشسته! گردنبند شیطان پرستی روی سینه اش، کاغذ پاره های بهایی پژوهی توی دستش، موزیک رپ توی گوشش، مارک های صهیونیستی روی کفشش،...

بابا که بچه اش را دید، فوری خواست کمر صاف کند  و دنبالش برود اما کمرش هرگز صاف نشد. یادش افتاد پیر شده است، پیر پیر...

باید کاری کرد،

اما چکار؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 9:6  توسط فاطمه طاهری  |